عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و شصت و چهارم :
افسون یکبند اشک می ریخت.اشکهایش بند نمی آمد.حس می کرد بغضی که از شنیدن خبر جدایی چند ساله ی مادر و پدرش در گلو دارد،کم کم آب می شود.این بغضها روی هم تلنبار شده بود؛بغض جدایی،بغض از دست دادن دانیال،بغض فشارهایی که آرمین می اورد و نمی دانست چرا آنقدر همه چیز پیچیده شده،بغض تنهایی،بغض عشقی که به دانیال داشت و قبلترها نمی دانست،بغضی که بعد از بازگشتش به ایران توی گلویش می آمد و می دانست بعده

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1چقدرم موگه پرروعه،واقعاچطور تونست انقد راحت بره و راحتتر برگرده